من چنان غرق سكوتم كه فرياد،
ز من مي ترسد
و چنان سرشار نورم كه پلیدي
ز برم بگريزد..
من چنان پُر ز حضورم كه ز عطرم
ديو و ابليس گنهكار،
از سرِ شرم ، زمینِ ادبش مي بوسد..
من چنان خسته ي دردم كه مرگ،
احوال مرا مي پرسد
گر نباشم، دلِ عالَم،
جمله از غم،
مي پوسد...
ليك، چنان خسته ز بي مهريِ آدم،
كه قلم، شرح آن را نتواند كه نويسد...
دست اگر ياري نكند دوست غمخواري نكند
با قلم هاي شكسته قصه ي پُر غصه اش را مي نويسد
دل فِسُرد اندر خزانِ حُرمتش اما نمُرد
اندك اندك در خزانِ خيزرانش مي پوسد
ديده به راه باز آمدن آن ناز،
خيره ماند
جاده، اینک
تن زخم خورده ي نگاهم را مي بوسد
ميروم در پي خلقت،ميشوم زنده به دوست
كه همه مهر و همه عاطفه ام جمله از اوست
كودك غمگين درون باز،
بستني تلخ خودش را مي ليسد...
-دی 90-