تبليغاتX
به یاد دیروز

به یاد دیروز

اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست...

تعطیلات هم بالاخره تموم شد.. باز کار، کار و کار...باز هم بیدارباش کله ی سحر و بقیه ی ماوقع...


کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجودبنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگکه همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشنزمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دمشراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چوخلدبرین شد به دورسوسن و گلولی چه سودکه دروی نه ممکنست خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وارسحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتیکنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهدوزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتشهر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 21:12  توسط نسيم سحر  | 

بارندگی  امروز صبح متوقف شد...

این چند روز بخاطر بارون برنامه ی شیرازگردیمون به تعویق افتاد.. دیروز سینما فیلم  "پیتزا مخلوط" ...

امروز هم خواجو(آرامگاه خواجوی کرمانی - شاعر-  در کنار دروازه قرآن، یکی از مشهورترین دروازه های قدیمی شیراز: مدخل ورود به شیراز از اصفهان) ..

الآن متوجه شدم که فراموش کردم از اونجا عکس بردارم.. بچه ها با اسکیتهاشون بودن و تو سراشیبی زیاد اونجا تقریبا تمام مدت همگیمون می دویدیم! دیگه عکس و وبلاگ و .. فراموش شد... و چه حیف.. شب های خواجو با اون نورپردازیهای زیبای کوهپایه واقعا زیباست.. اگه از عکسای خودمون تونستم چیزی درآرم میذارم..


برچسب‌ها: خواجو, دروازه قرآن, کوهپایه
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 22:37  توسط نسيم سحر  | 

هوا همچنان ابری - بارانیست..

برنامه ی امشب: تئاتر سیاه بازی بنام "عشق به توان دو"..

به همشهری هام توصیه اش میکنم.. تو اون دو ساعت به اندازه ی دو سال قهقهه خواهید زد!!


برچسب‌ها: سیاه بازی, عشق به توان دو
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:2  توسط نسيم سحر  | 

وااااو!!  باران بهاری!!

دقیقاً 50 دقیقه پشت چراغ قرمز معالی آباد زیر بارون قشنگ بهاری، بعد هم کلی توی نوبت پارکینگ و نهایتاً سینما ، فیلم "فتیله و ماه پیشونی".. واسه "ما" بچه های خونه بد نبود ، اما آقای پدر  که ذاتاً و مادرزادی خیلی آدم بزرگن، خیلی خوششون نیومد. من همیشه فتیله ای ها رو دوست داشتم...

راستی، گویا ما آخرین بینندگان "گشت ارشاد" بودیم، همون پریروز -شاید بعد از سانس ما- این فیلم توقیف شد! انتظارش هم میرفت..

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 23:0  توسط نسيم سحر  | 

دیروز سعدیه... آرامگاه شیخ شیراز، پر  از مسافر..

(بستنی سنتی سعدی توی شیراز از قدیم مشهور بوده.. اگه اومدین فراموشش نکنید!)

                                

و این هم حوض ماهی معروف: انباشته از سکه ها و اسکناسهای به آب انداخته شده...

      


برچسب‌ها: شیراز, سعدیه, آرامگاه سعدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 9:44  توسط نسيم سحر  | 

یه چیز دیگه.. چند روز قبل می خواستیم بچه ها رو ببریم سینما.. طبق معمول دنبال فیلم کمدی می گشتیم تا لذت ببرند.. "گشت ارشاد" رو انتخاب کردیم.متصدی گیشه هم تأئید کرد که کمدیه.. اما کمدی که نبود هیچ  ، یه درام به تمام معنا بود.. من که اصلاً دوست ندارم بچه ها اینجور فیلم ها رو ببینند.. اگه شما هم مثل من فکر می کنید، توصیه میکنم بچه ها رو نبرید...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:0  توسط نسيم سحر  | 

بالاخره فرصتی دست داد تا چندتا از عکس هارو آپلود کنم.. البته ناچار شدم کیفیت و سایز رو به پایین ترین حد ممکن برسونم تا مشکلی در بازشدن صفحه و کاهش سرعت پیش نیاد..

امیدوارم به کام دوستداران شیراز خوش آید..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 10:11  توسط نسيم سحر  | 


امروز قرعه بنام حضرت دوست، حافظ عزیزم  افتاد..باز حافظیه.. آنهم شب هنگام.. فقط خدا میدونه چقدر شب هایش را عاشقم....

از خیلی ها یاد کردم .. دفتر خاطرات ذهنم را که مرور میکردم جای خیلی ها اونجا خالی بود... خیلی شلوغ بود..خیلی، اما باز هم جای خالی خیلیا فریاد میکرد..

این پست رو دیگه حیفه بدون عکس بگذارم.. تا یکی دو ساعت دیگه برمیگردم عکس اضافه می کنم...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:56  توسط نسيم سحر  | 

برنامه ی امروز: بازدید از تخت جمشید.. اینقدر شلوغ بود که توی انبوه جمعیت گم میشدی.. خیلی خسته ام .. عکس ها برای بعد..

                         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:29  توسط نسيم سحر  | 

 
اینم عید جدید... بالاخره اومد.. هرسال همین موقع پرسر و صدا پیداش میشه.. همه جارو بهم میریزه و بی سر و صدا میردش....
از شش ماه قبل همه - دارا و ندار- به فراخور حال در تدارک البسه ی نو اند.. کاش دلها را هم جامه ی نو هرسال میشد پوشاند...
امسال از معدود سالهایی بود که فرصت سفر دست نداد.. تصمیم گرفتیم یه سفر بریم "شیراز"! خیال داریم "شیراز"گردی کنیم...
روز اول که دیدار بزرگترها.. از روز دوم شروع کردیم: حمام وکیل، موزه ی پارس، ارگ کریمخان.. فرض را بر این گذاشتیم که اومدیم سفر.. با همون اشتیاق و ژست مسافرانه جاهای دیدنی را دیدیم و کلی عکس...
فرصت شد، عکس هم خواهم گذاشت...
حمام وکیل:
     
ارگ کریمخان که زمانی قصر بوده و بعد تغییر کاربری داده و برای مدتی به زندان مبدل می شود.. اغلب نقاشی های زیبای دیوارها و ستون ها را همان زمان با رنگ سفید پوشانده اند ... :

    

و این هم دیوار خمیده ی ارگ کریمخان که من همیشه احساس غمگینی درموردش داشتم:

موزه ی پارس  که در آن قرآن معروف به هفده منی و بسیاری از یافته های فلزی قدیمی و تابلو های نقاشی بسیار زیبایی نگهداری میشود از جمله تابلوی معروف شیخ صنعان و دختر ترسا - داستانش را بخونید، خالی از لطف نیست- ( البته داخل موزه اجازه ی تصویر برداری نمیدهند،این محوطه ی بیرونش است):

و این هم تصاویری از شیراز قدیم:



 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط نسيم سحر  | 

امروز اولین روز از بقیه ی زندگی منست....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:5  توسط نسيم سحر  | 

مدتیه توی صفحه ام همش از تولد میگم.. یا شاید روزای تولد کسانی که دوستشون دارم بیشتر وسوسه میشم بنویسم..

امروز هم به بهانه ی تولد عزیزی، با دوستانی خاص به یک کافی شاپ  نسبتا با سابقه و قدیمی دعوت شدیم..

جایی که دوران دانشجویی با دوستان زیاد می رفتیم و خاطرات خوشی داشتیم.. زمانی که همه همرنگ بودند و فقط برای دور هم بودن یا مناسبت تولدی به سادگی دور هم جمع میشدیم و از بودن در جوار دوستانی یکرنگ و بی آلایش لذت می بردیم.. آنچنان ساده که گویی محصلان چشم و گوش بسته ای بودیم - و براستی هم بودیم-... انتخاب آنجا پیشنهاد من بود ، گمان میکردم تجدید خاطره هاست؛ اما سرانجام وقتی همه پیشنهاد دادند که این هفته واسه تولد من هم جایی را انتخاب کنیم، دیگه هیشکی اونجارو تو لیستش نیاورد..

سالها بود اونجا نرفته بودم و دقیقا به اندازه ی یک نسل تفاوت را چشیدم.. تفاوت آنقدر مشهود بود که برای لحظاتی گمان میکردم شاید ما از کره ی دیگری آمده ایم... و آنچه دیدم چنان ناخوشایند و تلخ که میدونم تا چند روز دست از سرم بر نمیداره..

باندی از دختران جوان مرتبط به هم- شاید حداکثر دهه ی بیست عمر- که پوشش خیلی خیلی خاص و رفتارها و ژست هایشان نشان از دلیل حضورشان بود و هرکدام گوشه ای پشت میزی به انتظار.. گاه پکی ژستانه بر سیگار و گاه آینه ای در دست، مشغول آرایش..

با نگاهی منتظر شاید....

بگذریم..درد آور است که اینسان انسانیت و شرافت، ارزان حراج می شود.. راستی، به چه بهایی؟

بنظر نمیرسد این بیماری جامعه، درمانی هم داشته باشد... یعنی راهی هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:35  توسط نسيم سحر  | 

 امروز سالگرد تولد عزیزی بود که توی اطاقک شیشه ایش در بخش آی سی یوی بیمارستان،در اوج کسالت، بعد از کما و در حالتی شبه کما، نیمه مدهوش، تولد مرا به یاد داشت.. نمیتونست تو اون وضعیت تکلم کنه - حرفاشو رو کاغذ می نوشت-  اما وقتی بوسیدمش و تولدشو تبریک گفتم،دستامو گرفت و کف دستم با انگشتاش روز تولدمو نوشت...

با اشک برایش می نویسم: عزیزم... مهربانم ، دلم تنگه برات... توی همه ی چشمای سبزی که می بینم، ناخواسته نگاه قشنگ و معصومانه ی تو رو جستجو میکنم و لبخندی رو که هرگز صورت قشنگتو تنها نمیگذاشت..تولدت مبارک...

آخ....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 22:27  توسط نسيم سحر  | 

اصولاً همه ی اسفندی ها آدمای خوب و مهربونیند!!

تولد یک نفر را بطور ویژه از همین جا تبریک میگم..میخواستم اول وقت اینو بذارم؛ 2-3 روزه درگیر برگزاری یه سری المپیاد بودم نشد... عذرخواهی میکنم ازش... و آرزو میکنم 200 سالگیشو با دل خوش و لب خندان و تن سالم جشن بگیره و تو دلش بگه «ای وای! من که به همه ی آرزوهام رسیدم.. حالا واسه فوت کردن شمع هام چه آرزوی دیگه ای کنم؟».. باید قول بده اون آرزوشو واسه من نگهداره!!!

ضمنا «روز مهندس» را هم به اون و  به خودم و به همه ی دوستان مهندسم تبریک میگویم....

«برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت...»

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط نسيم سحر  | 


اشاره:

بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 15:58  توسط نسيم سحر  | 

           

"من یقین دارم که برگ

کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد

فارغست از یاد مرگ...."

به یاد فریدون مشیری عزیزم... این روزها من وصف الشعر بالا هستم....



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 21:20  توسط نسيم سحر  | 

سه روزه رفته ای سی روزه حالا

زمستون رفته ای نوروزه حالا

خودت گفتی سر هفته می آیی 

شماره کن ببین چند روزه حالا..



   بدون شرح..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:19  توسط نسيم سحر  | 

سالهاست حسرت یه نیمروی خوشمزه به دلم مونده!
به نظر خنده دار میاد اما واقعاً همینطوره. و البته دلیلش از خودش خنده دارتر! تو خونه ی ما این غذا محبوبیت عجیبی داره.. طوری که بچه ها حاضرن بخاطرش قید هر غذای دیگه ای رو بزنن و اگه از ترس چشم غره های پدر نبود، روزی 5 وعده را باهاش افطار می کردن!حالا مجسم کنید من بعد عمری، بیکار شم و دلم بکشه یکی درست کنم.. هنوز لقمه ی اولی رو به دهان نبرده، کوچیکه پیدا میشه و بدون رودربایستی با من، همه را با قاشق تو دو سه لقمه ی بزرگ میده بالا و سفارش یکی «واسه خودش!» میده.. دومی رو می پزم و میگذارم جلوش که اون یکی میرسه و بو میکشه و از بوی خوبی که میاد و خلاصه سومی هم سهم اون میشه.. حالا میام با خیال راحت چهارمی رو خودم بخورم که اولی تموم کرده باز میخواد.. پنجمی رو شروع می کنم که اون یکی تموم می کنه سفارش جدید میده.. و این دور تسلسل ادامه پیدا می کنه ..منم دیگه اشتها سوز شده یه خورده غرغر میکنم دیگه از خیرش میگذرم! مشکل اینجاست که هیچ کدوم حاضر نیستن توی بشقاب یا ماهی تابه های دیگه بخورن، فقط اصرار دارن توی یک ماهی تابه ی کوچیک قدیمی باشه و توی همون هم نوش جان کنند، حالا مجسم کنید من چه زمانی باید صرف کنم و منتظر بمونم تا ماهی تابه ی محبوبشون خالی شه و دوباره واسه نفر بعد توی همون بپزم! - اما از حق نگذریم، واقعاً هم توی اون ماهی تابه نیمرو خوشمزه میشه... یه وقتایی مزه ی اون نیمروهای خوشمزه ای رو میده که وقتی بچه بودم میرفتم خونه ی مامان جونم واسم درست میکردن.. چقدر لذیذ بود.. با اون روغن های مرغوب... یادش بخیر... هنوز که هنوزه هر چی خواب می بینم توی خونه ی مامان جونمه.. بچه که بودم از زیرزمینی شون که همیشه پر از صندوق های بزرگ قدیمی بود می ترسیدم.. چقدر اونجا بنظرم بزرگ میومد، ولی حالا که بزرگ شدم کوچیکتر می بینمش.. اما حیاطشون هنوز همونقدر بزرگه با یه حوض وسطش و یه باغچه ی بزرگ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:36  توسط نسيم سحر  | 

/* جهت مشاهده ی مباحث قبلی "دیگرشناسی" روی لینکی با همین نام در ستون کناره ی صفحه کلیک نمایید. */


** باطن گرا ها **

معمولاً افراد دیداری و شنیداری ، در اثر عبادت زیاد یا تفکر بسیار، تدریجا به حس گرا و سپس به باطن گرا مبدل می شوند.

عابدان, عارفان، دراویش، و حتی اغلب افرادی که گرایش به مواد مخدر پیدا می کنند  معمولا ً -نه لزوماً همیشه- از این گروه هستند.

چون این افراد به تعداد کمتری بوده و اغلب نیز درونگرا و منزوی می باشند، شناسایی آنها ساده تر است.

نیروی درونیشان قوی ست و بعضاً قادر به درک مکنونات قلبی افراد بوده و گاهی از قوه ی الهام برخوردارند.

بارزترین نشانه شان اینست که آب را با طمأنینه و حرعه جرعه می نوشند.


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:30  توسط نسيم سحر  | 

ریز علی همان  دهقان  قهرمان  کتابهای  درسی   همان  کسی  که  پس از  خواندن  داستان  شجاعت  او   همه  باو  می اندیشیدیم   اکنون   هشتاد  سال  دارد  و  بسیار  فقیرانه  زندگی  میکند   سرگذشت  اش  را  بخوانید
در گذر سال‌ها و فصل‌ها و روزها و در گوشه‌ای از این خاک پهناور، قهرمان دوست‌داشتنی سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، در زیر غبار فراموشی روزگار می‌گذراند و کسی نمی‌داند در دل این پیرمرد 80 ساله چه غصه‌هایی انباشته شده است. انگار فراموشی رسم دنیاست؛ گویا قرار است قهرمان‌های زندگیمان با گذر زمان در لابلای صفحات کتاب زندگی گم شوند و هیچکس یادی از آنها نکند، تا موقعی که درد و غم بر چهره آنها بنشیند و تازه، شاید آن موقع گذر رهگذری بر کوی و برزن آنها بیفتد.   یادمان نرفته و هرگز هم یادمان نمی‌رود، وقتی برگ‌های کاهی «فارسی» سوم دبستان را ورق می‌زدیم، داستان کشاورز جوانی را می‌دیدیم و می‌خواندیم که در دل شب ظلمانی و در اوج گمنامی، درس ایثار و فداکاری را برای آن شب و فرداهای آن روزگار به دیگران آموخت؛ مرد جوانی که از آن به بعد، همه او را با نام «دهقان فداکار» شناختند و حالا نیم قرن از آن شب می‌گذرد. سرمای استخوان‌سوز پائیز، شب تیره و تار، ریزش کوه، ریل‌های درهم پیچیده، سوت قطار، پیراهن، نفت فانوس، آتش و ... رژه مرگ بر روی خط آهن؛ این‌ها کلماتی است که با شنیدن نام «دهقان فداکار» ناخودآگاه ذهن دانش‌آموزان دیروز و امروز با آنها درگیر می‌شود و جلوه‌ای از درس زندگی را با خود مرور می‌کند.  امروز دیگر همه «ریزعلی خواجوی» را می‌شناسند؛ آری، «ریزعلی» همان دهقان فداکاری که می‌شناسی و می‌شناسیم، اما چه می‌شود کرد که امروز قهرمان فداکار سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، نه محتاج فداکاری دیگران، بلکه منتظر یک جرعه مسئولیت‌شناسی و قدردانی قدرشناسان است. * اسوره‌ای آرام ، در کوچه پس کوچه‌های شهری شلوغ «أزبرعلی حاجوی» که در کتاب‌ فارسی سوم دبستان به «ریزعلی خواجوی» معروف شده است، این روزها در سنین بیش از 80 سالگی روزگار خود را سپری می‌کند و البته این گذران زندگی، خالی از رنج و مشقت‌های بی‌شمار هم نیست، آن هم برای کسی که برای بزرگ‌ترها و کوچک‌ترهای ما حکم اسطوره‌ای را دارد که تا زمان می‌گذرد، یاد و نامش در دل‌ها باقی است.   در میان هیاهو و کشاکش زندگی ماشینی و در کوچه پس کوچه‌های شهری شلوغ، سراغ خانه ریزعلی را می‌گیریم و دقایقی پای حرف‌های گفته و ناگفته او می‌نشینیم؛ کوچه‌های تنگ و صمیمی در مناطق قدیمی کرج و خانه‌ای در طبقه هم‌کف یک ساختمان 4 طبقه که جز صفا و سادگی و چند تکه اثاثیه معمولی، چیز دیگری در آن پیدا نمی‌شود. ریزعلی در پنجمین روز از اسفند سال 1309 شمسی در یکی از روستاهای شهرستان میانه از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمده و حالا حدود 5 سال است که روستای محل زادگاهش را به خاطر شرایط سخت زندگی و تنهایی، ترک کرده و همراه با همسرش به منطقه «حصارک کرج» آمده است و زندگی می‌کند. دهقان فداکار 5 پسر و 3 دختر دارد که هر کدامشان در گوشه‌ای از تهران و کرج روزگار خود را می‌گذرانند و آنطور که خودش اشاره‌ای گذرا می‌کند، یکی از پسرانش نیز جانباز سال‌های حماسه و خون است. * فداکاری با چاشنی کُتک / گمنامی تا دهه 70 به گزارش فارس «توانا»، هر چند بارها و بارها داستان آن شب سرد پاییزی را در کتاب‌هایمان خوانده‌ایم، اما شاید شنیدن داستان دهقان فداکار از زبان خودش لطف دیگری داشته باشد؛ هرچند بازگویی آن روزها با کمک داماد و دختر وی میسر می‌شود، چراکه قهرمان قصه ما به زبان شیرین آذری سخن می‌گوید و فارسی سخن گفتن برایش سخت است.   ریزعلی به شرح ماجرای شبی می‌پردازد که جان مسافران قطار تبریز به تهران را نجات داد؛ آن هم بر روی ریل‌های آهنی و بر فراز درّه‌ای 40 متری که اگر ریزعلی نبود و قطار از راه می‌رسید، شاید قطعه‌های کوچک و بزرگ آن غول آهنی و مسافرانش را باید در میان امواج خروشان رودخانه سرد پایین ریل پیدا می‌کردند. ریزعلی می‌گوید: این واقعه به حدود 50 سال پیش و زمانی که حدود 31 الی 32 ساله بودم و یک فرزند داشتم بازمی‌گردد؛ یادم می‌آید اواخر پاییز بود که یک شب باجناقم میهمان من شده بود؛ ساعت 8 شب یکباره از زیر کرسی بلند شد و گفت که «الان یادم افتاد که فردا دوستانم برای فروش گوسفندان خود به تهران می‌روند و من هم باید بروم» و از من خواست که او را به ایستگاه قطار در حدود 7 کیلومتری منزلمان برسانم.  هرچه به او اصرار کردم که «هوا سرد و بارانی است، امشب را بمان»، قبول نکرد که در نهایت با یک فانوس و تفنگ شکاری به راه افتادیم و او را به ایستگاه رساندم. در راه برگشت به خانه دیدم که فاصله میان دو تونل بر روی خط آهن به خاطر ریزش کوه مسدود شده است و یادم آمد که قطار تا چند دقیقه دیگر از ایستگاه به سمت پایین راه می‌افتد، آن هم قطاری که پُر از مسافر است. پیرمرد اینطور سر رشته صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: با خودم گفتم «هر چه بادا باد»؛ راه افتادم به سمت ایستگاه، اما حدود دو کیلومتر که مانده بود متوجه شدم که قطار از ایستگاه حرکت کرده و چون وزش باد فانوسم را خاموش کرده بود، چاره‌ای ندیدم جز اینکه کُتم را درآوردم و بر سر چوب بستم و نفت فانوس را بر روی آن ریختم و با کبریتی که همراه داشتم، آن را آتش زدم و دوان دوان بر روی ریل قطار به راننده علامت دادم. وقتی دیدم که راننده متوجه نمی‌شود، با تفنگ شکاری یکی دو گلوله شلیک کردم که راننده متوجه شد و وقتی قطار کم‌کم توقف کرد، همه مأموران و مسافران از آن بیرون ریختند و اول فکر می‌کردند که من قصد سوار شدن به قطار را داشته‌ام! به همین خاطر، آنقدر کتکم زدند که له و لورده شدم! ریزعلی حال و هوای مسافران را هم از یاد نمی‌برد و می‌گوید: وقتی به آنها گفتم که چه اتفاقی افتاده و صحنه را نشانشان دادم، آن وقت بود که متوجه شدند، جان حدود هزار نفر نجات پیدا کرده است و آنقدر به شعف آمده بودند که بازرس قطار همان شب، تمام جیب‌هایش را گشت و 50 تومان به من انعام داد. داماد ریزعلی میانه سخن پدر خانمش را پی می‌گیرد و بیان می‌کند: الان برخی از مأموران قطار که هنوز زنده‌اند و بازنشسته شده‌اند، وقتی خاطره آن شب و صحنه آن درّه را تعریف می‌کنند، از شدت هیجان به گریه می‌افتند. ریزعلی ادامه می‌دهد: چون لباس‌هایم درآورده و لُخت شده بودم و عرق‌ریزان بر روی ریل دویده بودم، آن شب سرما خوردم و تمام بدنم عفونت کرد و 15 روز در یکی از درمانگاه‌های میانه تحت درمان بودم و بعد از آن بود که برای ادامه درمان به تبریز رفتم، اما هزینه درمانم آنقدر بالا بود که حتی گوسفندانم را فروختم و خلاصه در آن دو سه ماه درمان، تمام دارایی‌ام را خرج کردم. یک سال پس از حادثه، داستان آن شب وارد کتاب‌های درسی بچه‌ها شد، اما تا سال 69 یا 70 هیچکس جز اهالی روستایمان نمی‌دانست که دهقان فداکار منم؛ تا اینکه وقتی به خاطر بیماری در یکی از بیمارستان‌های تبریز بستری شده بودم، به طور اتفاقی و البته بعد از تحقیقات، من را شناختند. * همه چیز در مملکتمان داریم، فقط خدمت کنید! وقتی از ریزعلی می‌پرسیم که «با یادآوری داستان آن شب و دیدن آن در کتاب‌های دانش‌آموزان، چه حال و هوایی پیدا می‌کنی؟» فقط در یک جمله می‌گوید: «به آن شب افتخار می‌کنم» و ادامه می‌دهد: «دانش‌آموزان محله که من را می‌شناسند، همیشه ماجرای آن شب را سؤال می‌کنند و خوشحالیشان را هم ابراز می‌کنند». دهقان فداکار کتاب‌های دانش‌آموزان ایرانی حرف دلش را با مردم اینطور می‌گوید: وقتی وضعیت کشورهای همسایه مثل عراق و افغانستان را می‌بینم، می‌گویم شکر خدا همه چیز در مملکت ما فراوان است، اما فقط یک درخواست دارم و آن هم اینکه به مملکت خود خدمت کنید.   * قامت رعنایی که در زیربار مخارج خم شده است دهقان فداکار که این روزها با بیماری «آب مروارید» دست و پنجه نرم می‌کند و چشمان پُرفروغش از این درد رنجور شده، می‌گوید: دو سال است که چشمانم آب مروارید آورده است و همسرم نیز حدود 7 – 8 سال است که دیسک کمر دارد. داماد ریزعلی یادآوری می‌کند که دفترچه‌ای از طرف بیمه کارکنان راه‌آهن برایش تهیه کرده‌اند که البته چون بیمه تأمین اجتماعی نیست، در هیچ جا آن را قبول نمی‌کنند و هزینه‌های درمان را خودش به هر زحمت و مشقتی است، تأمین می‌کند. وقتی از او می‌پرسیم که «در این سال‌ها کسی از مسئولان به دیدنت آمده‌ یا خیر؟» می‌گوید: «نه، هیچکس نیامده است!»، اما یادی از «مرحوم دادمان» وزیر پیشین راه و ترابری می‌کند که در زمان مدیریتش بر راه‌آهن کشور هدیه سفر مشهد را برای دهقان فداکار و خانواده‌اش فراهم کرده بود و در زمان کوتاه وزارتش هم مستمری ماهانه‌ای را برایش جور کرده بود، اما الان چیزی از آن دستگیرش نمی‌شود، جز حدود 100 هزار تومان!   ریشه این مسئله هم به سال‌ها پیش برمی‌گردد؛ زمانی که ریزعلی ضمانت وام 8 میلیون تومانی یکی از اقوامش را کرده بود، اما حالا که آن شخص فوت کرده و خانواده‌اش هم خُلف ‌وعده کرده‌اند، اقساط وام از حقوق 300 هزار تومانی او کم می‌شود! آنطور که داماد ریزعلی می‌گوید، 6 سال است که اقساط وام از حقوق دهقان فداکار مردم ایران کم می‌شود، اما هنوز اصل مبلغ وام باقی مانده است!   * تنها درخواست ریزعلی؛ تواضع، شرمندگی و دیگر هیچ! پیرمرد دردمند اما آبرومند و با عزت، جوانان را سرمایه مملکت می‌خواند و به آنها توصیه می‌کند که به کشورشان پایبند باشند و به آن خدمت کنند و وقتی از او تقاضا می‌کنیم که حرفش را با مسئولان بگوید، متواضعانه می‌گوید: «هیچ تقاضایی ندارم، جز اینکه اگر امکان دارد فکری به حال وامی که ضمانت آن را کرده‌ام و الان اقساطش از حقوق‌ام، کسر می شود بکنند».   و در ادامه حرفی می‌گوید که ما از شنیدنش شرمنده می‌شویم؛ «اگر الان می‌توانستم برای گذران زندگی حتی نگهبانی هم می‌کردم، اما توان بدنی ندارم».   پایان این گفت‌وگوی صمیمانه با میهمان‌نوازی دهقان دوست‌داشتنی و همسر و دختر و دامادش همزمان می‌شود؛ با اصرار خانواده ریزعلی بر سر سفره‌ای ساده و بی‌ریا، ولی همراه با یک دنیا مهربانی و معنویت می‌نشینیم؛ و کیست که در گوشه‌ای از دنیا، چنین سفره‌ای پیداکند که انگار همه خوبی‌ها و مهربانی‌ها در وجود صاحبش جمع شده است.   کم‌کم از خانه گرم ریزعلی بیرون می‌آییم، در حالی که دنیا دنیا عشق و محبت نسبت به این بنده خالص خدا در دلمان موج می‌زند، اما این سؤال هم بیشتر از قبل ذهنمان را می‌آزارد که آیا کسی از متولیان امر، سراغ خانه دهقان فداکار را خواهد گرفت و لحظه‌ای پای درد دل او خواهد نشست یا این رفت و آمدها همچنان سهم مردم پایین شهر و رسانه‌ها خواهد بود؟!   نمی‌دانم، اما شاید رسم دنیا، فراموشیست!! «نقل قول  
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 6:44  توسط نسيم سحر  | 

"باز باران با ترانه"

باحضوري خالصانه

اندك اندك، عاشقانه

زان فراتر، عارفانه

نرم نرمك يادم آرَد

 خاطراتي جاودانه

 درپي آن، اشك ديده

بارَدَم  مانند  باران

باز باران و يادِ ياران

ياد ايام گذشته

ياد آن ياران رفته

ياد مرغان پريده

به اندك علامت يا نشانه

با بهانه،  بي بهانه

دل باز گيرد بهانه

يادم آيد از عزيزان

مي روم با خاطراتم

گوشه اي دور از هياهو

در حياطِ خلوت خود

بامن  و با تو و با او

نام ها،يادها،چشم ها،سرچشمه ها

مي دَوَند اندر خيالم

پوششي كم، زيرِ باران

قطره هاي ريزِ باران

مي نوازد موي و هم جان

چترهايم بسته اند

ياكه شايد همچو روحم

 خسته اند

نه! گمانم مثل قلبم

بشكسته اند

 كاينچنین آسان به باران،

  مرا، پيوسته اند

"باز باران با ترانه"....

1390/11/12

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:15  توسط نسيم سحر  | 

امروز به نازنین سر زدم.. همون هلن کلر باهوشی که توی پست های قبلی از خودش و مادر فداکارش نوشته بودم... برام سرودی در مورد حضرت علی اجرا کرد..

سعی میکرد با لمس صورت و گردن و انگشتانم، شناسائیم کند...

خدا میدونه چقدر دوستش دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:26  توسط نسيم سحر  | 

دیشب برای اولین بار در سالهای اخیر، ساعت 10 خوابیدم تا خود 6 صبح!!!

چه لذتی داشت..موبایل و اینترنت و کتاب و دفتر و قلم و ظرفشویی سانس آخرشب و شعر و رمان و درس و وبلاگ و سرچ و قصه گویی بچه ها و خلاصه همه چیز تعطیل و فقط به خواب فکر کردم و چقدر نیاز داشتم بهش...

مثلاً دیروز روز تعطیل کاریم بود.. طبق معمول همیشه یه ربع به شش بیدارباش -بعد از فقط 4 ساعت خواب،  یه کار تحقیقی واسه محل کار باید آماده میکردم، تا دیروقت تایپش طول کشید- و آماده کردن صبحانه ی بقیه و راهی کردنشون، تدارک ناهار و سرکشی به مدرسه ی بچه ها و خرید خونه و انجام چند کار اداری تو جاهای مشرق به مغرب شهر! بعد  بدوبدو برگشتم خونه که بچه ها پشت در نمونند، حالا فکر کنید آب هم قطع باشه! ناهار بچه ها و جمع و جور کردن ریخت و پاش هاشون... همه ی کارا که انجام شد بازم بدوبدو بیرون زدم تو اون سرمای یخ بندون - دیروز لباس ها روی بند مثل یه تیکه چوب خشک شده بودن،باورکردنی نبود- 2ساعت تموم توی آب فقط شنا، بعد هم با موهای خیس و انرژی تمام شده، توی اون سرما یه عالمه پیاده روی اجباری تا واسه جشن تولد دوست پسرم -اشتباه نخونید منظورم "دوست پسر"م نیست.. همکلاسی پسرم!- کادو بخرم که البته چیز جالبی ندیدم؛ و تازه سفارش رسید از خونه که نون تموم شده، برای اولین بار بعداز سالها تو صف نون هم ایستادم! و خورد و خسته رسیدم خونه.. بلافاصله تدارک شام و رسیدگی به خونه و بازی با بچه هاو.....


تقریبا هر شب حدود ساعت 10  ونیم-11 تازه پسرم یادش میومد که یه کار تحقیقی واسه ارائه میخواد و همین گاهاً تا نیمه های شب به درازا میکشید.. منم که دلرحیم... هیچوقت تو اوج خستگیم هم دلم نمیاد بهش "نه" بگم... دیشب هم همین اتفاق افتاد ولی من برای اولین بار زیر بار نرفتم، با  قربون صدقه راضیش کردم بذاره واسه فردا, حتی وجدان درد هم نگرفتم.. اینقدر خسته بودم که وجدانم هم خوابش برده بود!!!

این برنامه ی روز غیر کاریم بود، روزای کاری هم به همین صورت ، صرف کار خونه و محیط کار میشن..

روزای تعطیل رسمی هم که حسابشون جداست.. کارای بیرون تعطیل میشه - اگه جلسه ای، کلاسی پیش نیاد- و میمونن کارای خونه و نظافت خونه - این یکی تعطیلی نداره بدمَرام، هر روزِ خدا هستش- و استحمام بچه ها و گاهی هم سر ذوق باشم کیکی، شیرینی ای واسشون درست کنم و اگه خیلی شانس بیارم و وقت بشه یه کم خیاطی کنم که به دلم هم خوش بگذره -این یکیو عاشقشم، پا بده، باجون و دل انجامش میدم- گاهی هم دستی به سر و روی ماشین و..  مطالعه و نوشتن هم که اساسا جزو لاینفک برنامه ی هر روزمه تا بتونم زنده بمونم، حتی اگه شده توی راه، در حین پیاده روی، یا توی تاکسی...

یکی از گنجینه های با ارزش من کتابام هستن.. حداقل 16-17 طبقه ی مجزای کتابخانه، کیپ تو کیپ... یه دیوان حافظ 70-80 ساله و یه دیوان پروین اعتصامی که حدوداً سال فوتش داداشش چاپ میکنه و چندتای دیگه... + یه آلبوم بی نظیر از کارت های دعوت عروسی و.. مربوط به نیم قرن اخیر که قدیمی ترین و البته خوشگلترینشون کارت ازدواج پدر و مادر خودمه (سال 42) + یه مجموعه تمبرهای عتیقه .. حالا کلکسیون سکه ها و اسکناسای قدیمیم چون کمترند، بماند...

البته فکر نکنید من کهنه پرستم.. از چیزای نو هم استقبال میکنم.. اما ارزش واقعی هر چیزی و هر کسی  رو خوب میدونم... ارزش داشته هام، دوستانم ، استعدادهام و هر چه که نظر لطف خدا بوده به من.. میخوام همینجا به همه ی عزیزانم بگم :"من قدرتون رو خوب میدونم.. باور کنید.. اگه قصوری هست.. از کمبود وقته، نه کمی محبت..-  همه تون رو خیلی دوست دارم..



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 8:30  توسط نسيم سحر  | 

الهی باخاطری خسته از اغيار و به فضل تو اميدوار،

دست از غیرتو شسته ودر انتظاررحمتت نشسته ام

بدهی کریمی، ندهی حکیمی

بخوانی شاکرم، برانی صابرم

الهی احوالم چنانست که مي دانی و اعمالم چنین است که می بیني،

نه پای گریزدارم و نه زبان ستیز،

یا ارحم الراحمین: بهترین ها را براي دوستانم که از بهترين ها هستند مقدر فرما...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:44  توسط نسيم سحر  | 

من چنان غرق سكوتم كه فرياد،

                        ز من مي ترسد

و چنان سرشار نورم كه پلیدي

                               ز برم بگريزد..

من چنان پُر ز حضورم كه ز عطرم

            ديو و ابليس گنهكار،

                از سرِ شرم ، زمینِ ادبش مي بوسد..


من چنان خسته ي دردم كه مرگ،

                      احوال مرا مي پرسد

گر نباشم، دلِ عالَم،

    جمله از غم،

            مي پوسد...

ليك، چنان خسته ز بي مهريِ آدم،

   كه قلم، شرح  آن را  نتواند كه نويسد... 

دست  اگر ياري نكند دوست  غمخواري نكند

 با قلم هاي شكسته قصه ي پُر غصه اش را مي نويسد


دل فِسُرد اندر خزانِ حُرمتش اما نمُرد

اندك اندك در خزانِ خيزرانش مي پوسد

ديده به راه باز آمدن آن ناز،

                          خيره ماند

جاده، اینک

تن زخم خورده ي نگاهم را مي بوسد

ميروم در پي خلقت،ميشوم زنده به دوست

كه همه مهر و همه عاطفه ام جمله از اوست

كودك غمگين درون باز،

  بستني تلخ خودش را مي ليسد...

-دی 90-


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:32  توسط نسيم سحر  | 

اگر نشاط خونتون پايين افتاده، حتما يه سري اينجا بزنيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 18:33  توسط نسيم سحر  | 

 خیلی وقته میخواستم بنویسم, اما حسش نبود..

چند ماه قبل توی یک مسابقه ی ادبی تلوزیون برنده شدم, هفته قبل که به اونجا رفتم, برام تجدید خاطره شد باز... 12-13 ساله بودم که برای یه مسابقه رادیویی دعوت شدم...چقدر زمان زود میگذره... هنوزم باورم نمیشه..

چقدر جای خیلیا خالیه.... یه روزی هم شاید یکی بگه جای من خالیه....(آره؟ یعنی کسی پیدا خواهدشد که اینو بگه؟)

آستانه ی ورود به میانسالی, مثل دوران بلوغ میمونه.. اصلاً یه ورژن جدید از بلوغه...احساسات درهم و برهم... با این تفاوت که اونموقع از عشق زیاد میگفتی و تأییدش میکردی حتی اگه تجربش نکرده بودی.. اما حالا همش انکاره و گریز.. تازه می فهمی چیزی به اسم عشق چقدر خیالی, غیر واقعی و دور از دسترسه... و خیلی چیزای دیگه..

پخته میشی.. تجربه هات شخصیتتو میسازن.. اما اون موقع, شخصیتت تجربه هاتو میساختن...

کاش میشد بفهمی بقیه این فرایند پیریتو چطور تفسیر میکنند؟ یکی میگفت آدما به سی که میرسن و میرن بالا بر جذابیتشون افزوده میشه! آره؟ چطور ممکنه... وقتی هیچ اثری از جذبه های ظاهری و گاهاً باطنی باقی نمونده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:0  توسط نسيم سحر  | 


1- بعضی وقتا دور خودمون دیوار می کشیم، اما نه به این دلیل که مردمو از خودمون دور نگه داریم؛ فقط واسه اینکه ببینیم برای کی انقدر مهمیم که بزنه این دیوارو خراب کنه...

***

2- هر چند وقت يكبار خودت را از خودت طلب كن ... شايد گم شده باشي ...

***

3- بهترين مترجم كسي است كه بتواند سكوت ديگران را ترجمه كند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:49  توسط نسيم سحر  | 

جايي خواندم:

"زیبایی زندگی یعنی:

بی خبر دعایت کنند،

نبینی نگاهت کنند،

ندانی دوستت بدارند!"


 من اما  گمان مي كنم زيباتر آنست كه آگاه شوي  زندگيت چه مقداري زيباست؟ و چه كساني و چگونه اين زيبايي را به تو هديه مي كنند؟ و اساساً با توصيف بالا زندگي زيباست آيا؟

....من زيبايي تكميلي (نوع دوم) را بيشتر واسه زندگي خودم دوست دارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 20:56  توسط نسيم سحر  | 



امروز حسب يك بازديد شغلي، توفيق اجباري نصيبم شد كه باز شرمنده ي خدا شوم و دو تا از معصوم ترين فرشته هايش را از نزديك ببينم. اولي هلن كلر كوچكي كه اگرچه از گوش و چشم و گويش محروم است،اما چنان روح بلند و مهرباني دارد كه دل كندن از او سخت مي نمود و همكارانم تقريبا بزور مرا از كلاس درسش بركندند. كلاس درس تك نفره اي كه با حضور نازنين، معلم و مادرش تشكيل ميشود:مادري كه در عالم بي نظير است،درمورد او بعدا مفصل خواهم گفت.

اما نازنين : فرشته ي نازنيني كه گمان نميكنم هرگز چهره ي خندانش فراموشم شود. دختر هفده ساله ي باهوشي كه نابينا و ناشنواست. قبلا  بارها از اين مركز بازديد كرده بودم اما همه، دانش آموزاني بودند كه فقط در گفتار و شنيدار مشكل داشتند، تدريس به آنها آسانتر است، چون مي بينند.. ايما و اشاره را درك مي كنند.. اين اول بار بود كه علاوه بر مشكلات فوق، نابينايي هم وجود داشت.  و تدريس به او حتي شايد در تصور هم نگنجد...

فقط درك نوازش هاي دست و صورت... دقيقا مانند آنچه در فيلم هلن كلر ديديم.. دستاني هميشه جستجوگر و فعال كه كنجكاوانه دست ها و صورت ها و گوش هامان را لمس ميكرد و حتي آستين، انگشتري، دستبند و ساعت ها را و چنان با دقت و موشكافانه كه گويي دارد جزء به جزء را در حافظه ي ماندگارش ثبت مي كند.. و مربيانش مي گفتند كه همه را از همين راه  حتي تا سالها بعد بخوبي باز مي شناسد.. مي خنديد و به صورت معلمش دست مي كشيد تا مطمئن شود او نيز مي خندد...

صنايع دستي: گل چيني، و جالب تر از همه: گلدوزي...

و اما آنچه مرا مدهوش كرد اينها نبود: مادري مظهر عشق و ايمان و اميد و ايثار... مادري كه جوانيش را وقف دردانه اش نموده و نردباني شده براي پيشرفت فرزندش... شمع سوزاني كه جان خود را چراغ راه تاريك فرزند نموده... پابپاي او در كلاس تكنفره شركت مي كند.. درس ها را خود مي آموزد و شب در خانه با فونت بسيار بسيار درشت برايش تايپ كرده پرينت مي گيرد، نوشته هاي پرينت شده را با سوزن نقطه نقطه سوراخ و برجسته مي نمايد تا دلبندش بتواند همانند ديگران بخواند...

اين گونه مادران را بايد چون خدا پرستش كرد و دست هاشان را بوسه باران نمود كه سرشار از مهر راستين خدائيند و آن عشق ماندگار و راستين را در خود پرورانده اند. گوئي خدا روح خود را با اينان قسمت نموده.....

و بسي مايه ي خجالت كه به اندك ملال و زحمتي از فرزندانمان چه منتي بر سر خدا و بندگانش مي گذاريم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 18:37  توسط نسيم سحر  |